مدتی است که زمانه مرا به جرم آنچه هستم حد میزند و شلاق بیرحم خویش را پیاپی بر بدن نحیفم فرود میاورد آسمان بیش از همه چیز سیاهتر شده است و لباس اندوهناکش را به زور به تنم کرده است چنگالهای بیرحمش تن بیمارم را نوازش میدهند و اشک چشمانم را به بروی پرده صورتم به نمایش در می اورد باز غم هایم را ، غم های که شاید لحظه ای فقط لحظه ای مرا رها کرده بودند را از نو به سویم هدایت میکند هیچ وقت لذت شیرین لبخند را نچشیدم شاید لبانم دیگر آن را نشناسند اری حتماً همین است این منم که به امید او به سوی هر سرابی میدوم و هر بار که میفهم سراب است باز به دنبال دیگری میروم صبرم دیگر از من خسته شده است وآروز هایم رنگ خود را باخته اند.
کاش میدانست که من کیستم کاش لحظه ای درک میکرد چه هستم کاش میشد میتوانستم دفترم را ببندم و نقطه اخر خط را به نشانه پایان میگذاشتم رویای قشنک کودکانه ام را جشن میگرفتم و لباس زیبای لحظه تولدم را به تن میکردم
افسوس
نمیدانم آیا او نیز مرا میخواهد .....
|+| نوشته شده توسط
الحزین در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389
|